#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_220
شمیم سربلند میکند و چشم در چشم پروین میدوزد._
-راستش هرجور شده باید با اقای محمدی حرف بزنم،باید بفهمم جریان چیه؟میدونم توام ذهنت درگیر امیرِ.
نگاهش رنگ تعجب میگیرد.ذهن او درگیر امیر بود؟!اصلاً امیر که است؟کودکی که حتی نقش کوچکی در ذهن 0مادرانه اش ندارد.
-من که حالم خیلی داغونه اون بچه اس.
اما حال او داغان ان بچه نیست.فقط و فقط حس و حالش خاص و متعلق به ارین است.
-اگه از دستم میومد حتماً کاری واسش میکردم .هم واسه اون هم سیما،به نظرت چی از دستومن میاد؟
-هیچی.
پروین متعجب سر بلنند میکند و نگاهش مات چهره ی شمیم میشود،قطره های اشک ارام ارام روی گونه شمیم سر میخورند و پهنای صورتش را اشک فرا گرفته.
پروین با گامهایی سست از جا بر میخیزد و دستان بی حس شده اش ارام جلو میروند وروی بازوان شمیم می نشینند:
-تو..گریه میکنی؟!
همین جمله کافیست تا گریه های بی صدا،هق شوند و صدای گریه اش پژواک فضای اتاق.
-من بدم..خیلی بد..من خودخواهم که فقط به خودم و ارین فکر میکنم.
هق میزند و میان هق زدنهایش حرف میزند و پروین تنش را در اغوش میکشد تا کمی ارام شود.
من فقط دارم به این فکر میکنم که برم سراغ ساغر و مادری و یا هرکس دیگه ای؟کمکم کن.
-اما...
romangram.com | @romangram_com