#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_219
-امیر چون قبلاً مشکل جسمانی نداشته با این مشکل جدیدی که برایش پیش اومده دچار بیماری روحی ام شده و حالا به هر کسی که با پاهاش حرکت میکنه و ویلچر نداره حسادت میکنه، اونقدر خانواده شو عاصی کرده بود که مجبور شدن بذارنش بهزیستی.
-امیر دلتنگ خانواده اش نیست.
-اینجارو بیشتر دوست داره چون همه مشابه خودشن.
-اون شانس اورده که همه ی کارکنای اینجا معلولن.
خانم رحیمی عمیق میخندد:همه ی کارکنای اینجا که معلول نیستن؟!
-اما چیزی که ما دیدیم! نکنه بازم نیروی کار دارید که ماندیدم؟
-نه، همیناییم.
-پس...
-ساده اس تظاهر به معلولیت، برای خوش کردن دل یه بچه که یه مهمونه موقت توی این دنیاس.
صدای سنگین شده ی نفس هایش در گوشش میپیچید و تسلیم شده ی عمق به دیوار بی جان اتاق خیره شده.فکرش هزارجا می رود و یک جانمیماند،اگر توان داشت مقابل عالم و ادم،کس و ناکس زانو میزد و یک لحظه دیدن ارین را در اغوش کشیدن ارین را طلب میکرد.اه پرصدایش بله گوش پروین رسید:
_خوبی شمیم؟
خیالش پرمیکشد،و از فکرهای عمیقی که درذهنش رژه میروند به دنیا باز میگردد:
_پروین میدونی دارم به چی فکر میکنم؟
_حدس بزنم؟
romangram.com | @romangram_com