#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_218

خودش هم نمیفهمد این دروغ چگونه در زبانش میچرخد و تنها با اشاره چشم و ابرو به پروین میفهماند چشم بیش از حد گشاد شده اش را جمع کند و کمی طبیعی رفتار کند.

-اما خاله پروین که دستاش خوبن.

-من نگفتم دستاش منظورم یه دستشه، چون یکیه متوجه نشدی.

امیر انگار قانع شده، روبه سمت پروین میکند:متاسفم خاله پروین.

پروین سعی میکند لبخندی بزند و با اتمام کلاس از بچه ها جدا شده و به سمت دفتر میروند.

خانم رحیمی با دیدنشان لبخندی میزند:امروز کلاسا چطور بود؟

-وحشتناک، این امیر اصلاً به حرفام گوش نمیداد و امروز حسابی اذیتم کرد، میپرسم چرا میگه چون تو فلج نیستی.

خانم رحیمی مغموم به ان دو نگاه میکندو اهی پیکشد:تورو خدا با این بچه بد نباشید، گناه داره، چند وقت دیگه بیشتر مهمون ما نیست.

-خانواده اش میان سراغش؟

-نه.

با تردید میپرسد:

-پس کی؟

-خدا.

هردو مات زده چشم به دهان خانم رحیمی میدوزند:اون یه بیماری ناشناخته گرفته، قوای بدنش به مرور تحلیل میرن و در موارد مشابه بیمار بعد از یه مدت کوتاه به اغوش مرگ کشیده شده.

-ولی...

romangram.com | @romangram_com