#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_216

-نه فقط خیلی خسته ام.

-میخوای فردا نرو سر کار.

-نه برم بهتره.

-باشه، پس بیا بریم توی هال.

اصلاً دلش نمیخواهد دستهای داوود بشود نیروی کمکی اش، اما قبل از هر اعتراضی داوود میاید و دسته های صندلی چرخدار را به دست میگیرد.

-خودم میتونم بیام.

-دوست دارم کمکت کنم.

با صدای اوج گرفته ای که از توانش خارج است فریاد می زند:به من دست نزن.

داوود متعجب نگاهش میکند، شمیم که متوجه خرابکاری اش شده با سرفه ای مصلحتی میگوید:معذرت میخوام.

داوود لبخندی میزند:درکت میکنم.

وبی توجه به پوزخند نشسته روی لبهای شمیم به سمت هال حرکت میکند.

*******

امروز باز هم اقای محمدی تاخیر دارد و امور دست سایر کارکنانش میچرخد،پروبن امروز حسابی عصبی ست، امیر یکی از شاگردانش که وضعیت عقلی کاملی دارد و جسمش سالم تر از بقیه است و جز معلولیت از ناحیه پا، باز هم بنای ناسازگاری با پروین گذاشته، امیر از همان روز اول هیچ توجهی به پروین نمیکرد و در عوض عاشق شمیم بود و برای جلب توجه شمیم هم به دقت و به زیبایی نقاشی میکشید.

-امیر چرا اینجوری میکنی؟

امیر اما باز هم با سر بالا جواب پروین را نمی دهد.شمیم که متوجه جو بد موجود است روبه امیر میکند:امیر جان چی شده؟

romangram.com | @romangram_com