#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_214

-اهان...ولی کارت خوب نبود که بدون اجازه من اینکارو کردی.

با همه ی تلاشی که میکند نمیتواند مانع پوزخندی شود که روی لبش می نشیند،اما داوود پوزخندش را لبخند تصور میکند.

-بایدم بخنددی مرد به این خوبی کجای دنیا وجود داره؟

اینبار بی تفاوت نگاه از داوود میگیرد، دلش کمی تنهایی میخواهد، کاش داوود نبود، خلوت میخواهد که تصمیم گیری کند،

-نهار چی میخوری؟

داوود سرحال است و رفتارش این خوشحالی را نشان میدهد.کاش میتوانست مثل داوود بخندد.

-مهرانه قرار بود قیمه درست کنه.

-ولی من قیمه دوست ندارم.

-اصلاً یادم نبود، چند وقت زندگی نکردن تو هوشیاری باعث کمبود حافظه شده، انگار من خیلی چیزا رو فراموش کردم.

کنایه ی غیر مستقیمی میزند و او به خوبی میداند داوود از قیمه تنفر دارد.

-پس من برم به این مهرانه خانم بگم واسم یه چیزه دیگه درست کنه.

و همزمان بلند میشود و از در خارج، داوود که از نگاهش دور میشود صدای زنگ گوشی اش بلند میشود، روشن و خاموش شدن نام پروین روی صفحه ی گوشی باعث میشود کل تنش بلرزد و با دستهایی لرزان دکمه ی سبز رنگ گوشی اش را جواب دهد,نگاهش روی پاهای بی توانش میلغزد.دلش شروع و حرکتی دوباره میخواهد،

صدای پروین توی گوشی میپیچد:

-سلام، شمیم خوبی؟

توانش رفته، با همه ی تلاشی که میکند تنها یک جمله میگوید:چی شده؟ جواب ازمایشا خوبه؟!

romangram.com | @romangram_com