#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_213


شمیم هنوز هم درد دارد و هنوز هم نمیتواند نگاه خشمگینش را کنترل کند، نفسی میکشد و به دنبال ارامش از دست رفته تمام دلداریهای پروین را مرور میکند:**سعی کن خودت نباشی، ازخودت فاصله بگیر، از خشم و عصبانیت دور شو، فکر کن این داوودی که روبه روته رو هنوز نمیشناسی، به ارین فکر کن به اینکه با رفتار نابه جات ممکنه واسه همیشه ازش دورشی،به همه ی دوست داشتن مادرانت که فکر کنی همه چی درست میشه.**

باز هم نفس کشید، پر استرش و پر از لرزش.داوود کنارش روی زمین زانو میزند، لحظه ای از فکرش میگذرد ایا میتوانم این مرد را به معنای تمام به زانو دراورم.

دستان عرق کرده اش در دست داوود قرار میگیرند وباعث میشود تنش بیشتر حس سرماکند و به خود بلرزد.

-شمیم جان حالت خوبه؟

میتواند فریاد شود و بگوید:**نه خوب نیستم، روح و جسمم به فنا رفته به خاطر تویی که انسانیت و فراموش کردی.**

اما دستش را ارام بیرون میکشد وسکوت میکند و تنها به تکان سری اکتفا میکند.

-پس چرا رنگ وروت اینقدر پریده؟ چرا درست و حسابی حرف نمیزنی؟

به ارین فکر میکند به چهره ای که درست ندیده، یاد دوسالگی ارین روحش را نوازش میدهد، ارام هم میشود و با همان ارامش لب میزند:خوبم، فقط دیر اومدی نگرانت بودم.

چقدر متنفر میشود از این واژه هایی که نقش شده اند و او بازی شان میکند.لبخند داوود حالش را بدتر میکند با این وجود سعی میکند این تنفر را مخفی کند.

-قرار بود صبح زود بیام ولی کاری برام پیش اومد، تازه فکر کردم تو الان سرکاری.

-سرکار نرفتم، امروز و استراحت کردم.

-چیشد یهو تصمیم گرفتی کارتو عوض کنی؟

انقدر عاقل بود که اسمی از پروین نیاورد .پروین این گوشزد را به او زده بود، اینکه ممکن است داوود مانع دیدارشان شود و می دانست دامون هم با تمام گزارشاتی که داده، جایی که منافع رشید در خطر باشد سکوت میکند.

-من که هرروز باید برم اونجا واسه گفتار درمانی، بهتر دیدم کارمم نزدیک باشه.


romangram.com | @romangram_com