#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_212
-یعنی قول میدی نخوای سرمنم کلاه بذاری؟
-من اونقدر احمق نیستم،ناسلامتی خودمم پیشت گرویی دارم.
و اشاره ی غیرمستقیمی میکند به شمیم.
دامون حالا ارام شده،حرفهای داوود را باور ندارد ولی بدش نمیاید با نقشه ای حساب شده حتی کل مغازه را هم بالا بکشد،توجیهش میشود این:چه فرقی داره خودش ببره یا داوود؟
-حواست باشه مادری و ساغرم از چیزی خبر ندارن؟
داوود معنی این جمله ی دامون را میفهمد:ازت انتظار تهدید نداشتم.
دامون بد دلش میخواهد جواب بدهد وقتی رکب می زنی انتظار رکب خوردنم داشته باشد، اما به جای ان نیم لبخندی میزند و میگوید:
-اگه چنین برداشتی کردی معذرت میخوام.
-چند روزه دیگه تولد ارین، ساغر میخواد واسش تولد بگیره حواست باشه چیزی لو ندی؟
تولد ارین میتوانست چه اتفاقاتی در پی داشته باشد؟ یک نقشه ی حساب شده بد نبود.از این اندیشه لبخندی زد.
**
شمیم
استرس دارد و نگاه بی قرارش خیره ی گوشی اش است با استرس دستش را دراز میکند و گوشی روی میزرا بلند میکند، **لعنتی چرا زنگ نمی زنی؟**ضربان قلبش بیشتر شده، دلشوره امانش را بریده، اینبار نگاهش روی ساعت گوشی اش ثابت میشود:**چرا زنگ نمیزنه تا حالا باید جوان ازمایشا رو گرفته باشه**، از فکر ناامیدانه ای که مغزش هجوم میاورد عرق سردی برتنش مینشیند و تنش به لرزه می افتد.:**کاش اصلاً پروین نمیگفت تازه امروز قراره جواب ازمایشمو بگیره،ازمایشی که روز اخر توی بیمارستان ازم گرفتن و جوابش میشد امید واسه بهبودی پاهام یا شایدم ناامیدی؟**
اهی میکشد ،از این همه تشویش، دلش از انتظار خسته است، صدای باز وبسته شدن در باعث میشود به عقب بچرخد با دیدن داوود عصبانیتش شدت میگیرد، داوود سلام میکند اما نگاه پرخشم شمیم باعث میشود ادامه ی کلام را گم کند.
-اتفاقی افتاده؟
romangram.com | @romangram_com