#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_211
-خب ببین من خیلی فکر کردم گفتم چرا باید خواهرامون سهم ببرن،این ارث سهم من و توست.
دستانش را بالا میبرد و به تندی میگوید:
-یه لحظه، یه لحظه. ..تو چه نیازی به این ارث داشتی؟کم داری؟!
-بحث داشتن و نداشتن نیست، بحث حق و حقوق،این ارثم جز حق من و توست.
-باشه قبول، توحق منم بالا کشیدی؟!
-اشتباه نکن من فقط خواستم کارا قانونمند باشه،اول همه چی و به نام خودم کردم و بعد سهم تو رو میدم.
-باور کنم؟
-معلومه که باید باور کنی.
-پس، فردا بریم محضرسهم منو بهم برگردون.
دامون لبخند تلخی میزند اما داوود هنو ارامشش را حفظ کرده،هر چه به برادرش خیره میشود،نه باور میبیند و نه صداقت،برادرش در حال حاضر مثال انسانیست که تمام ثروت عالم راضی اش نمیکند،هر چه بیشتر داشته باشد بیشتر حریص میشود،چشمانش روی هم میگذارد کمی ارامش میخواهد،از همانمارامشی که در چهره ی داوود موج میزند.
-حرفی نیست،ولی بعداً شر میشه، نگی نگفتی؟
ابرویی بالا میاندازد:چه شری؟
-الان من دارم کارارو قانونی میکنم.
قانونی..؟ کلاهبرداری قاونی؟! بازهم نفس میگیرد..ارام باش..به دنبال تلقین کردن این جمله را توی ذهن چند بار تکرار میکند.
romangram.com | @romangram_com