#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_210

رشید معتقد است دامون باید فرصتی برای توضیح و توجیح به داوود بدهد، اما دامون هر چه نگاهمیکند به این قضیه خوشبین نیست.نگاهی به در نیمه باز فروشگاه میندازد، شاید داوود قصد سرکار گذاشتنش را دارد،قرارش رفته، باگامهایی عصبی طول فروشگاه را طی میکند.

-ای بابا سردرد گرفتم، یا میاد یا نمیاد، بشین سرجات این همه ام وول نخور.

نگاهش برزخی اش را به رشید میندازد وسکوت پیشه میگیرد.

-واسه من اخم و تخم نکن،عرضه تو باید سر یکی دیگه خالی میکردی.

دست چپش را مشت میکند و توی دست راستش میکوبد:یعنی اگه دلیلش قانع کننده نباشه؟

-چیکارش میکنی؟هان.

-منم برادر همون ادمم،به شیوه ی خودش پیش میرم.

همان لحظه با نگاهش که دوردست را کندو کاو میکند متوجه داوود میشود،پرخشم میگوید:داوود اومد،دلم میخواد بفهمم چی داره که بگه.

داوود وارد فروشگاه میشود،و دامون نفسی تازه میکند و سلام داوود را با اخمی روی پیشانی جواب میدهد.

-خوبی دامون؟

دامون با پوزخند جواب میدهد:به لطف خوبیای تو چرا بد باشم.

نگاه داوود روی رشید می ماند،رشید متوجه زیادی بودنش شده:من میرم تاجایی و زود برمیگردم.

وقبل از اینکه فرصت اعتراض به دامون بدهد از مغازه خارج میشود.

-خب میشنوم.

پرحرص صحبت میکند و داوود شمرده توجیح میکند.

romangram.com | @romangram_com