#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_209
انقدر خسته است که دلش میخواهد کمی دردل کند:سیما رو که دیدید؟
-اره، خیلی دختر خوبیه.
-می دونستید بیماریش قابل درمانه.یه پزشک خارج از کشور بهش نوبت عمل داده، بهمون اطمینان داده که خوب میشه، اما خب هزینه های درمان و اقامت خیلی بالاس، دولت این بودجه رو نداره ماام تصمیم گرفیتم از طریق موسسات و خیریه پول لازم و جمع اوری کنیم و اینکار تو کمتر از چند ماه صورت گرفت، پول لازم به حساب دولت واریز شد تا سر موعد هزینه ی عمل سیما بشه،واسه اقامت الان باید یه مقداری پول در اختیار داشتیم که وقتی در خواستشو دادیدم متاسفانه باهاش مخالفت شد.
-چرا؟
پروین جمله اش را با شگفتی بیان کرد.
-میگن بهتره این پول کلان صرف امور مهمتری شه،
انگار که باخود حرف میزند ادامه داد:نمیدونم چی از جون یه طفل معصوم مهمتره.
-مگه شما این پول و خودتون جمع اوری نکردید.
-گفتم که از طریق موسسات خیریه که همگی دولتی بودند این پول جمع اوری شد.ولی خیرین همگی واسه سیما این پول و دادند.
-ولی اینکه درست نیست.
-بدیش اینه من احمق به سیما دلخوشی دادم که قراره زودی خوب شه.
-اینکه خیلی بده.
-اره.
درتمام مدت مکالمه محمدی و پروین شمیم با دقت گوش میکند، چهره ی سیما جلوی چشمانش نقش بسته اند،و همیت طوراهنگ شعر گفتنش در روز اول دیدارشان، در گوشش زمزمه میشوند،اهی میکشد از اینکه این بچه فرصت خوب شدن دارد، فرصت رهایی از ویلچر نشینی اما کسی اهمیت نمیدهد، کسی اهمیتی نمیدهد به دردهای این انسانهای معصوم عجین شده با ویلچر.
romangram.com | @romangram_com