#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_208

-اون فرق داشت.

-فرقش چی بود؟ میشه بگی؟

-من میمردم و نمیفهمیدم ارین کنارم نیست.

-ارین چی به اون فکر کرده بودی؟

-معلومه، من...

اما سکوت کرد، توجیه بس است، کمی منطق لازمه ی این دنیاس.

-قول بده کنارم باشی.

پروین لبخند میزند:هستم. وبرلی اینکه جو موجود عوض شود میگوید:مثلاً امروز جلسه ی فیزیوتراپی داری، شانس ما همین امروز باید واسه اقای محمدی کار پیش بیاد.

-گفت که زود میاد.

همان موقع صدای اقای محمدی را میشنوند که در حال صحبت با سدناست، پروین خوشحال از جا بلند میشود:سلام اقای محمدی.

-اقای محمدی سلام هردو را پاسخ میدهد، با همه ی تلاشی که میکند کلافگی اش پنهان نشدنی ست، ، انقدرکه کنجکاوی پروین را بر میگزیند:

-اتفاقی افتاده؟

محمدی صورت خسته اش را کمی بالا میاورد:نه چیزی نیست.

-ولی ظاهرتون اشفته اس!

-خب راستش.

romangram.com | @romangram_com