#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_207
نفرت دامون از داوود به اندازه ی چند دانگ یک فروشگاه است و نفرت شمیم از داوود به اندازه ی یک قلب نابودشده،یک جسم به فنا رفته،یک مادر بی روح شده و دامون چه مقایسه ی نا به جایی میکند.
-یه چند روز جلوی داوود عادی برخورد کنید،یه سکوت موقت، نذارید بفهمه شما میدونید چی سرتون اومده،قول میدم اتفاقات خوبی بیفته.
و دامون دنبال منافعه اش دارد از احساسات یک زن بازی میگیرد.
توی دفتر بهزیستی نشسته اند، دنبال راه حلی برای متقاعدکردن شمیم میگردد،دستهای یخ زده شمیم را در دست میگیرد:عزیزم منم با نطر دامون موافقم، به نظرم بهتره چیزی به روی داوود نیاری.
-من نمیتونم پروین جان.منتظرم شب بشه و داوود برسه، باید تکلیف خیلی چیزا رو مشخص کنم، باید بچه مو بهم بده.
صدای ساییده شدن دندانهایش هنگام ادای جملات به وضوح مشخص است.
-داوود بلده چیکار کنه، اگه بی گدار به اب بزنی باختی، هم زندگیتو هم ارین و.
-همین حالاشم بازندم.
-نه الان بازنده نیستی تو هنوز نقشای خودتو داری ولی اگه بخوای به داوود بفهمونی می شناسیش اونوقت ممکنه داوود دست به کلک بزنه، سند سازی جعلی، عدم توانایی و هزار تا راه که استادشه.
پربغض گفت:چیکار کنم؟
-پا بذار روی دل و احساست کمی سنگ شو.
-نمیتونم.
-میتونی، با مکث اصافه کرد چون قبلاً تونستی.
شمیم متعجب نگاهش میکند:کارت...نمیخوام شماتت کنم ولی اقدام به خودکشیت یعنی گذشتنت از اربن.
romangram.com | @romangram_com