#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_198
-دامون به رفاقتمون قسم یه چند لحظه صبرکن و بعد برو این غلطی که میخوای انجام بدی و انجام بده.
دامون قیافه کسانی که چاره ای ندارند را به خود میگیرد و به رشید فرصت حرف زدن میدهد و رشید ابتدا شروع به تعریف انچه پیش امده میکند، پروین مات زده جمله به جمله ی رشید را حلاجی میکند، میخواهد کار داوود را باور نکند اما همه ی نامردی های داوود جلوی چشمانش رژه میروند، خیانت به مال برادر که چیزی نیست.
-یعنی داوود به برادر خودشم رحم نکرده؟
رشید تنها سری تکان میدهد.
-حالا میخواین چیکار کنید؟
نگاه تاسف بار رشید میرود سمت دامون و همانجا میماند:دامون میخواد بره به شمیم همه چی و بگه.
خشم وجود پروین را گرفته نگاه غضبناکش را به دامون میدوزد و با لحنی که همه ی عصبانیتش را اشکار کرده میگوید:
-شما میفهمید چی میگی؟
-این داوود از بس پسته،که راحت نارو میزنه، خوبه زندگیش در گروه رازنگهداری منه،خوبه من زنشو پناه دادم اون وقت این ادم عوضی اینجوری سرم کلاه گذاشته!
پروین با صدایی که میلرزد فریاد میزند:شما که دارید کاری بدتر از اون مرتکب میشید، شما میخواین اونو نابود کنید.
-الان به تنها چیزی که فکر میکنم،اینه که حال این داوود و بگیرم.
-اما این راهش نیست،به خدا شکستن دل یک زن راهش نیست.
دامون مشتی به هوا میزند تا کمی از شدت عصبانیتش را کم کند.با صدایی که نفس نفس میزند نه از شدت دویدن و خستگی،تنها به دلیل عصبانیتی که اوج گرفته و دلش نابودی میخواهد که کمی ارام بگیرد.
و این میان پروین است که زار میزند و لب به التماس،دامون قرار است همه ی مانده از شمیم را نابود کند، وای بر فکر بد دامون.
-قسمت میدم و به دست و پات میفتم اینکارو نکن،به حرمت هر حریمی که بین تو و زنبرادرت وجود داره نابودش نکن.
romangram.com | @romangram_com