#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_199
-حرمتی بین من و برادرم نیست چه برسه زن برادر.
-من نمیدونم به کدوم زبان التماس کنم که راضی شید.
دامون فکری کرد، او به زبانی راضی میشد جز اینکه داوود الان کنارش بود و تا میتوانست مشت و لگد نثارش کند تا کمی ارام بگیرد.
-اصلاً شما با داوود حرف زدید؟
-لعنتی گوشیشو جواب نمیده.
-خب بهتر نیست بهش فرصت بدید و حرفاشو بشنوید،شاید اونجوری که فکر میکنید نباشه.
-اون نامرد به زن خودشم رحم نکرده،پس انتظاری نیست.
پروین ابرویی از سر تعجب بالا میاندازد،برایش جالب شده که این مرد معنی رحم نکردن و نامردی را میفهمد و یا شاید چون نامردی دیده معنی مردانگی فهمیده است.
-الان شما عصبی هستید، چه امروز به شمیم بگید چه فردا،با این تفا ت که تا فردا ممکنه شما به حقایق دیگه ای هم پی ببرید.اونوقت دیگه واسه پشیمونی دیره.
حرفهای پروین بوی منطق میدهند و برای قانع کردن این مرد کافی است.
-حرفای داوود و میشنوم،ولی اگه مطمئن شم کلک زده نمیتونم اجازه بدم شمیم تو خونه ام زندگی کنه،حتی دلم نمیخواد دیگه داوود و ببینم البته جز توی دادگاه.
-باشه، فقط شما یه روز صبر کنید.
و پروین یک روز میخواهد تا شمیم را کمی اماده ی گذشته ای که بازگوکردنش هم سخت است بکند.یک روز برای بیان واقعیتی که کمر خم ومیکند و یک عمر به باد می دهد زیادی کم است.
*****************************
romangram.com | @romangram_com