#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_187
شمیم اما بی توجه به پروین حرف میزد:خیلی دلم واسش تنگ شده، این حق منه،این دلتنگی که دست من نیست،هست؟
نگاهش از صورت رشید و پروین به گردش در امده و روی صورت دامون ثابت میشود،تو میتونی اجازه ی ارین و بگیری، مادری به حرفت گوش میده،میدونم از من خوشش نمیاد ولی بهش نگو واسه خاطر من میاریش.
پروین تنها به او زل زده است به او که فکر میکرد ارین پیش مادر داوود است.به او که اگر میفهمید این گذشته ای که در بیخبری از ان به سر میبرد چگونه رقم خورده چه واکنشی نشان میداد،ناخوداگاه نگاهت رسیده اش را به دامون دوخت.دلش میخواست دامون فرشته ی نجات شود،اما چگونه؟
-دامون خواهش میکنم.
دامون دل داشت،انسان هم بود هر چقدر به نگاهش رنگ بی تفاوتی میداد نمیتوانست از جواب دادن به این لحن ملتمس مادرانه طفره رود.
-فقط چند دقیقه در حد یه نوازش کوچیک.در حد یه ارامش موقت.
حتی پروین هم دیگر تاب نیاورد:اقا دامون قرار نیست کسی بفهمه،کوتاه میبیندش.
-با چه بهانه ای بیارمش؟
پروین اسوده نفس کشید:دفعه ی قبل با چه بهانه ای اوردینش؟
-داوود در جریان بود و به بهانه ی خرید.
پروین ملتمس نگاهش کرد و نگاه نگران شمیم کمی رنگ گرفت:الانم میشه؟
دامون با لحنی که هیچ حسی نداشت گفت:سعی مو میکنم.
اما شمیم که وعده نمیخواست:لطفاً.
دامون نفس پرصدایش را بیرون میدهد و همزمان میگوید: باشه، باشه ای نه از روی اطمینان و نه برخاسته از حس انسانیت و تنها برای رهایی از لحن ملتمسانه ی مادری که برای دیدن فرزندش به هر کسی حاضر است رو کند.
romangram.com | @romangram_com