#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_186
-خب خب،امروز خوش گذشت؟
به پروین که دلخوشانه میخندد و از او سوال میپرسد،نگاه کرد:اره.
-یه جاهایی داشتم کم میاوردم،اگه تو اول نمیرفتی بیرون من بودم که قبل از تو اینکارو میکردم،ولی وقتی تو رو دیدم به خودم قول دادم تحمل کنم که نذارم روحیه ی این بچه ها انقدر داغون شه.
-دست خودم نبود.
-درک میکنم.میگم که حال منم بهتر از تو نبود.حالا امشبم میای؟
-بگم حوصله ندارم...
-منم میگم نمیرم.
شمیم ملتمسانه به پروین چشم دوخت:پروین اذیت نکن.
-اذیت نمیکنم، همین امشب دیگه از فردا رشید نمیتونه باید.
-تو برو.
-مرگ من.
-شمیم تسلیم شده سری تکان داد و روی گونه ی شمیم را محکم بوسید:اخ قربونت برم من.
و دستش را به سمت دسته ی ویلچربرد و با هم به داخل هال رفتند، رشید و دامون به احترامشان بلند شدند و سلام کردند.باز هم رشید بود که جمع را در دست گرفته و سخنوری میکرد، هرچند که پروین هم کم نمی اورد و جوابش را بی کم و کاست میداد،
شمیم غبطه میخورد به حال شمیم و دلش عجیب هوس ارینش را کرده ، بی توجه به حرفهای رد وبدل شده میان رشید و پروین سوی نگاهش را به سمت دامون میدهد وناگهانی و پی درپی به حرف می اید:میشه ارین و بیاری ببینم.
همهمه ی جمع کوچک خوابیده نگاههای مات زده روی چهره ی مادرانه اش می نشینند، دامون از همه متعجب تر است، پروین قبل از همه به خود می اید:شمیم جان فعلاً زمان مناسبی واسه دیدن ارین نیست.
romangram.com | @romangram_com