#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_131


-گوش من از این شعارا پره.شمام به نفعته دخالت نکنید.

-چه خبرتونه؟ صداتون و بیارید پایین.

همزمان با صدایی که از پشت به گوش داوود و پروین رسید، هردو به عقب برگشتند،نگاه پروین روی دامونی که داشت نصیحت میکرد و رشیدی که سکوت کرده بود چرخید.

-تقصیر این خانم شد وگر...

پروین از خشم میان کلام داود پرید.:شما مثل اینکه حتی درست حرف زدنم بلد نیستی؟

-بس کنید دیگه، همه ی مردم پشت در سالن ایستادن تا یه دقیقه زودتر بیمارشون و ببینن، شما دو تا اینجایید و دارید بحث میکنید.

پروین نگاهی به رشید انداخت، انتطار جمله ی منطقی از هرکس که با داوود مراوده داشت را نداشت.با این حال سعی کرد به این ادم به ظاهر منطقی توجهی نکند و با قدمهایی تند به سمت جمعیت منتظر حرکت کند.

************************

از سالن باریک عبور کردند و خود را به پشت پنجره ی اتاق شمیم رساندند.هر چهار جفت چشم خیره ی شمیم خوابیده روی تخت شد،به نظرشان امد این شمیم و شمیمی که دوسالی ست مهمان این تخت شده هیچ فرقی نکرده اند، هنوز چشم هایش بسته بود و هنوز دستگاه اکسیژن به او وصل بود،یعنی او که به هوش امده همین زن است؟

شاید این سوالی بود که در ذهن تک تکشان پرسیده شد اما هیچ یک تمایلی به شکستن سکوت نشان نمیدادند.

یک ربع که تمام میشود و پنجره ی اتاقها که کشیده میشود، هریک با حالی متفاوت به سمت در خروجی حرکت میکند و در این بین حال داوود برای خودش قشنگ است، ته دلش شاد است و عجله خرج میکند که زودتر از فضای بیمارستان دور شود اما هنوز قدم به بیرون از سالن نگذاشته صدای دکتر را می شنود.

-اقای بهادری.

سر جایش می ایستد و با اشقتگی به عقب برمیگردد.

-بله.


romangram.com | @romangram_com