#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_132
-چه عجب ماشما رو اینجا ملاقات کردیم.
داوود سعی کرد طعنه ی نهفته در کلام دکتر را ندیده بگیرد.
-خوب هستید اقای دکتر؟
-شما که باید بهتر باشید، بعد از یه مدت طولانی همسرتون داره سلامتیشو به دست میاره
دکتر این را گفت و مستقیم خیره ی چشمان داوود شد، بی قراری نهفته در چشمان داوود از چشمانش دور نماند.فکر کرد اصلا از این مرد خوشش نمی اید، حتی خونسردی ظاهری کلامش هم نمیتوانست اشفتگی رفتار و حرکاتش را پنهان کند.
-اره حق با شماست.
-جدا،لابد الان خیلی ذوق زده شدی واسه همینم هیچ جوره نمیشد پیداتون کرد.
-ماموریت کاری بودم.
دکتر لحظه ای سکوت کرد، نگاه ناراضی مرد را از نظر گذراند:اگه الان فرصت دارید ممنون میشم واسه چند لحطه وقتتونو به من بدید و همراهم بیاین.
-البته.
و با نگاهی که میان پروین و دامون و رشید به گردش در امد به همراه دکتر راهی مسیری که او تعیین کرده بود شد.دکتر به سمت اتاق خودش رفت.
روی صندلی پشت میزی نشست و از داوود دعوت به نشستن کرد، نگاه داوود از تخت گوشه ی اتاق جدا شد و به دکتر خیره شد.حالا نگاه دو مرد خیره ی هم بود.دکتر که تمایل داوود برای سکوت و لب باز نکردن را دید بلاخره به حرف امد:
-اقای بهادری نمیدونم تا چه حد از وضعیت فعلی همسرتون مطلع هستید.
-چیزی که من دیدم همونی بود که قبلنم دیده بودم.
-ظاهرا اره ولی واقعیت اینه که همسرتون به هوش اومدن، ود ر حال حاضر به خاطر شرایط جسمیشون و به خاطر مسکنای قوی که بهشون تزریق میشه بیشتر اوقات و خوابن، اما یکی دو روز اینده که وضعیتشون بهتر شه و مقدار مسکنا کمتر، ایشون ساعات بیشتری رو بیدار هستن و مطمئنا تنها خانوادش میتونن کمکش کنن.
romangram.com | @romangram_com