#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_93
تقریبا همه غذاهامون رو تموم کرده بودیم ولی شایان هنوز لب نزده بود به غذاش...
توی عمرش بیشتر از تخم مرغ از چیزه دیگه ی ای متنفر نبوود....
این تنبیه خوبی بود براش و خودشم کاملا حقو بهم میداد....
بعد از ناهار با بچه ها مسیرمون رو به سمت پارک وی تغییر دادیم....
این موقع سال میشد فضاش رو تحمل کرد...!
تا ساعتهای 6 دور هم جمع بودیم و حسابی خوش گذروندیم....
بعد از بردن دست آخر پاستور، دیگه باید برای رفتن آماده میشدیم....
ـ خیلی خوب بچه ها..بساط رو جمع کنین...باید بریم...
بلند شدمو کولمو روی دوشم انداختم....
شایان و مهدی باقیمونده ی خوراکیهایی رو که مونده بود توی پلاستیک ریختن و دادن دست پرستو.....
پرستو عاشق هل و هوله بود....هیچ کس توی خوردن نمیتونست باهاش رقابت کنه..
شایان: بیا بگیر.......امشب برای خودت شکم پارتی راه بنداز....
زهرا هم پشت شایان دراومد و گفت:
ـ گل گفتی شایان.... به جای حرفت باید کل هیکلت رو طلا بگیرم....
شایان تعظیم کوتاهی کرد....
پرستو کیف کوچیکش رو سمت شایان پرتاپ کرد و با جالت تهدید اومد سمتم...
ـ میبینی چی میگن غوغا جون..؟
خندم گرفت..
ـ ولشون کن.... از بی شعور جماعت توقع بالایی نداشته باش....
پرستو که حالا ذوق مرگ شده بود. زبونش رو تا جاییکه میتونست درآرورد...
زهرا و سودابه با خنده به طرفمون اومدن...
شایان: داشتیم غوغا خانم....امروز خوب تلافی کردینااااااااااااااا؟...
romangram.com | @romangram_com