#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_92
وقتی غذای شایان رو جلوش گذاشتم قیافش دیدنی ترین منظره ی دنیا بود...!
دهنش از تعجب عین غاز باز مونده بود...
بچه های دیگه ام قیافشون دست کمی از شایان نداشت...
غذای منم روبروم قرار گرفت... خیلی عادی قاشق و چنگال و از کنار بشقاب برداشتم و شروع کردم به خوردن....
صدا از هیچ کدوم از بچه ها در نمی اومد...همه مات و متحیر مونده بودن...
تنها صدای به هم خوردن قاشق و چنگال من بود که شنیده میشد...
بالاخره بعد از چند دقیقه سرمو بالا آوردم و به شایان متحیر مونده نگاه کردم...
ـ چیه؟
شایان ذهن و دهنش باهم قفل شده بود...!
یه ابروم بالا رفت... یه نگاه به بچه ها کردم....
ـ شما چتونه؟! مگه سفارشاتون نرسیده؟...شروع کنید دیگه...
شایان بالاخره به حرف اومد...!
اونقدر لحنش جالب بود که بی اونکه بخوام زدم زیر خنده....
با خنده ی من انگار بمب منفجر شد....
بچه ها اونقدر خندیدن که صورتاشون قرمز شده بود....!
ـ خودت گفتی هرچی غوغا جون سفارش بده! یادت رفته؟....
مهدی که کنار شایان نشسته بود دستشو گذاشت پشت شایانو یه ضربه ی آروم زد روی شونش...
ـ نوش جان برادر....
بدون اینکه اصلا به روی خودم دوباره بیارم مشغول غذا شدم....
بچه ها هم با لبای پر از خنده مشغول غذا خوردن شدند....!
و شایان موندو تخم مرغ آبپزی که براش سفارش دادم....!
شایان موندو تخم مرغ آبپزی که براش سفارش دادم....!
romangram.com | @romangram_com