#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_91

زهرا: جفتتون بی شرفید...

من: گشنمه بچه ها... بهم غذا نرسه پاچه ی شماهار میل میکنم....

آرمین: یا امامزاده بیژن... شایان آرومتر باش... سودابه بشین سر جات...آبجی غوغا خطری میشود....

مهدی: خوب... منکه دلم بسی کباب سلطانی میخواد با سیر ترشی...

پرستو: اه..مهدی....فکر ماهم باش بعد از خوردن سیر قاراه دهن سیریه تو رو تحمل کنیم...

مهدی: شرمنده لیدی..من کباب سلطانی و فقط با سیر ترشی میخورم...

سودابه: خیلی خوب بابا...من جوجه میخوام با سالاد مکزیکی...

زهذا: خدا شفاتون بده با این سفارشاتون...!

اخمام توی هم رفت...!

رسول: اهممم.... زهرا...

زهرا چشمش بهم افتاد و فهمید چه خبره...

زود خودشو زد به اتوبان علی چپ!

زهرا: خب منم چلو کباب میخوام با ماست و خیار...

رسول: منم چلو کباب با ماست و سبزی...

آرمین: منم مثل همیشه شیشلیک با مخلفات..!

شایان: منم هر چی غوغا جون سفارش بده همونو میخورم....

یه خنده ی شیطانی روی لبم اومد....!

پا شدم و تنهاشون گذاشتم...

سفارش خودمو شایان و بچه هارو دادم وبرگشتم..

بچه ها تا آوردن غذا کم مونده بود از سر و کول هم بالا برن.....

وقتی سینی غذا رو آوردن تمام حواسم به قیافه ی شایان بود....!

غذای هر کسی رو مقابل خودش گذاشتن...


romangram.com | @romangram_com