#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_90
چند دقیقه نشستیم...هیچ کدوم از دخترا رف نمیزدن....
فقط دوست داشتم اونا برن تا ببینن چه جهنمی براشون دوست میکنم من...!
با گوشیم ور میرفتم که صدای داد و خنده هاشون رو شنیدم...
یه لبخند مهمون لبام شد...
دخترا با لبخند من و شنیدن صدای سرخوش پسرا ، خندیدن....
شایان بغل گوشم اومد و گفت:
ـ غلط کردیم بانو غوغا.....!
سمتش برگشتم...
ـ آدم میشی؟
شایان صاف ایستاد و گفت:
ـ راستش قول نمیدم ولی سعی میکنم......
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ خیلی بی شرفی شایان....
ـ قابلتو ندارم بانوووووو......
بچه ها هم از مکالمه ی ما فیض کامل رو بردن و منفجر شدن.....!
منوی غذا رو آوردن. طبق معمول زهرا و شایان مسخره بازی در آوردن..
زهرا: به به.... یعنی قشنگ ترین لحظه های انسان ، مواقع سفارش دادن غذاست.
شایان: نه... پس خوردن چی؟...قشنگ نیست فنچول؟....
زهرا با حرص دستمال کاغذیه روی میز رو برداشت و سمت شایان پرتاپ کرد...
زهرا: بی ادب...
سودابه: هو....نه بابا... شب بود ندیدمت دخت لقمان...!
شایا دستشو برای سودابه بلند کرد و کف دستاشونو به هم زدن....
romangram.com | @romangram_com