#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_69

ـ ترس...؟

ـ از نبودن ... از، از دست دادن ....تنهاتر شدن....

نیازی به مقدمه چینی نبود.... همیشه رک و ساده میگفتم......

ـ آره....

ـ گاهی اوقات تنهایی بهترین گزینه اس....

سرم رو پایین گرفتم.... دوست داشتم ادامه بده....

ـ بودن پر از تنش...پر از استرس ارزش نداره... نمیگم دل بکن... نمیگم دور بریز یکدفعه یه دو جین خاطره رو.....اما زمان منتظر هضم این واقعیت تلخ نیست... زمان میره اونم با سرعت.... تکلیفتو با خودت ، با راهی که قراره ادامه بدی ، مشخص کن..... این راهش نیست که همه رو وِل کردی و داری تخت گاز میری....یه روزی یه جایی پات گیر میکنه و با سر میخوری زمین...اونوقت که آرزوی شیرین تنها بودن برات میشه طناب دار....خفت میکنه.....

حرفاش تلخ بود...اما طعم شیرین واقعیتش جران میکرد...!

سرمو روی شونش گذاشتم.....

ـ شهبد من یه بتم....یه بت تو خالی.... یه دهل که صداش گوش همه رو کر کرده اما از درون خالیه...پوچه..... توان و تحکمم کمتر از یه بچه ی 5 سالس....زمان میخوام....فقط زمان....

سکوت شهبد مکالمه مون رو به پایان رسوند.....

نمیدونم تا کی اما صبح توی تخت خودم بیدار شدم.....

***

برگ ریحون رو توی دهنم گذاشتم....

ـ بس کن مریلا.... توی این سه روز کم ملکه ی عذابم نشدی....

ـ چیرو بس کنم؟.... خوب بیشعوری از سر و روت میباره... بی فکری میکنی....

نفسمو با حرص دادم بیرون....

انگار نه انگار که بیست دقیقه اس دارم توجیهش میکنم...

حس خوندن یاسین تو گوش خر رو داشتم.....!

ـ... هوی.... کجایی؟... غوغا بابا اگر نمیخوایش ولش کن... کات کن این رابطه رو که نه سر داره و نه ته....!

تنها کلمه ای که توی ذهنم ، هر ثانیه بزرگتر میشد رو به زبون آوردم....

ـ به جهنم....مریلا به جهنم.... بفهمم...


romangram.com | @romangram_com