#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_70
گوشی رو قطع کردم ...
با دستام ضربه میزدم به میز.....
ـ خانوم....
سرمو بالا آوردم...اسد مستاصل ایستاده بود....
ـ چی شده؟
ـ هیچی خانم....یعنی چیزه....
بی حوصله بلند شدم و جلوش ایستادم....
ـ چیه اسد؟.... حوصله ندارم زودتر لطفا....
چشماش بارونی شد....
ـ خانم ...زینت بانو....
یه چیزی تو دلم فرو ریخت....
زینت.....!
خشکم زد....
ـ خانم ...زینت...
صدای جیغ سیما که از پله های عمارت میدوید سمتمون ، منو بیشتر توی شوک برد....!
ـ اسد ......بیادیگه.....
اسد فورا چرخید و سمت سیما دوید...
ماشین رو روشن کرد...
و من هنوز مسخ نقطه ای بودم که تا چند لحظه پیش پر از حجم اسد بود.....!
زینت....
زینت........
ذهنم تازه شروع کرد به فعالیت...
romangram.com | @romangram_com