#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_68
ـ جان .... بلندتر؟...نمی شنوم....
توی یه حرکت غافلگیر کننده لیوان چایی که توش نصفه چایی مونده بود رو برداشتم و روی گردنش که سمتم خم شده بود، ریختم.....
ـ غوغا.....
مثل جت از ویلا زدم بیرون...تا خود ساحل یه نفس دویدم.....
آخ چه حالی داد....
کفشامو در آوردمو پاچه ی شلوارم رو تا زدم تا روی زانوم....
روی شن های ساحل نشستم.....
پتویی دورم جم شد...و بعد صدای کننده ی این کار......
ـ حقته همین جا لختت کنم بندازمت توی دریا.....
خندیدم....
از پشت توی بغل شهبد بودم....
چند دقیقه سکوت مهمون محفل دو نفره مون شد...
ـ بهش خبر نداده بودی نه؟
فهمیدم منظورشو....مثل سهراب تیز بود.... روی هوا میزد....
فشار دستاش کمی بیشتر شد....
کنارم نشسته بود و دریا و نگاه میکرد.....
ـ تا کی میخوای این بیراهه رو ادامه بدی؟
نمی خواستم حرف بزنم...نمیخواستم...الان وقت خوبی نبود.....
ـ میشه ادامه ندی؟
ـ داری فرار میکنی؟
ـ فک کن اره...
ـ میترسی.....؟
romangram.com | @romangram_com