#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_67

دستمو سمت سهراب گرفتم و با حالت داش مشتی گفتم:

ـ بده داش..... بیشتر از کوپنت کشیدی...جنازه نشی؟...

تمنا زد زیر خنده...

ـ دمت گرم غوغا....

سهراب با خنده لوله ی قلیون رو به دستم داد و زیر لب گفت:

ـ دهنت سرویس دختر....

نیم ساعتی مشغول بودیم. با صدای خنده های تمنا و کل کلای سهراب و شهبد کمی انرژی گرفتم.

کم کم چشمای خمار شده ی تمنا ، سهراب رو ازمون جدا شد....

ـ خب شب خوبی بود.... بریم به بهترین قسمت شب برسیم....

جعبه ی پاستور همزمان با جیغ تمنا پرت کردم سمت سهراب....

محکم خورد وسط قفسه ی سینش...

ـ چتونه شماها...نه که دلت نمیخواد....

تمنا با مشت زد توی بازوی سهراب و با حالت دو بلند شدو دوید طبقه ی بالا...

ـ خیلی بیشعوری سهراب....شوخی رو از رو بردی ....بی حیا....

سهراب در حالی که بلند میشد گفت:

ـ اوهو.... شهبد اینو جمش کن....چه فازی برداشته .... ما رفتیم....

تا خواستم دهنمو باز کنم دست شهبد روی بازوم نشست....

نگاهش کردم با خنده گفت:

ـ ولش کن.... معلومه که....

حرص زدم... این دوتا جونور آدم بشو نیستین....

لبهامو از حرص روی هم فشار دادم....

شهبد یه ابروشو بالا انداخت و کمی سمتم خم شدم....


romangram.com | @romangram_com