#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_66
ـ نمیخوام کسی از دستم دلخور باشه....میفهمی که؟
باز هم نیش و کنایه...
ـ آره...وجدان انسانیت به درد میاد...مهمم نیست که اون ادن من باشم با هر کس دیگه....نترس...ناراحت نمیشم...خیلی وقته که دیگه از کارات ناراحت نمیشم...
ادامه ی این مکالمه خوب نبود...اصلا خوب نبود...!
ـ بهتره بری....
ـ باشه.
ـ فعلا...
بدون اینکه جواب بده قطع کرد....
دلم میخواست به ادکلن هجوم ببرم اما مطمئنم با خورد کردن آیینه ،آرامشی که زهره مارم شده بود برنمیگشت.....
بافت رو برداشتم و سریع اومدم پایین....
بیچاره زینت چایی ها رو هم ریخته بود.....
سینی رو ازش گرفتم و برگشتم توی سالن....
ـ اوووووووووو...خوبه قرار بود بری سینی رو از زینت بگیری . اگه میگفتیم برو چای دم کردخ ی خودت روبیار چند سال طول میکشید؟....
ـ سهراب میبندی یا ببندم...؟
سهراب خندشو کامل قورت داد...
با کنجاوی خیره شد بهم....فقط چند ثانیه شاید 5 ثانیه....!
کل سالن توی سکوت غرق شد و چشمهای سهراب توی چشمهای من...!
نگاهشو گرفت و لوله ی قلیون رو با حرص زیاد توی دهنش گذاشت و یه کام عمیق بهش زد....
تمنا و شهبد فهمیدن یه مرگم هست....
دوست نداشتم کام زهر شدم هم اونارو زهره مار کنه....
نشستم وسط سهراب و شهبد....
در عرض دو ثانیه همه چیزو فراموش کردم....
romangram.com | @romangram_com