#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_65

تلخه تلخ.....

ـ هِه.. اصلا مگه اهمییتی هم داره که رستاک خبر داشته باشه یا نه؟.... مهم سهراب و شهبدن، بقیه بیلاخ....!

ـ رستاک....

داد زدم....اونم جبران کرد....

ـ مگه دروغه.... قسم میخورم شهبدم باهاتون... تمنا هم هست...مگه نه؟....

لبهامو از زور حرص روه هم فشار دادم....

خودکرده را تدبیر نیست....!

ـ خیلی خوب متاسفم....سهراب از همون بیمارستان حرکت کرد. من اونقدر خسته بودم که به محض راه افتادنش خوابیدم و نزدیکای باغچه از خواب بیدار شدم....امروزم.....

نفسمو با حرص دادم بیرون......

ـ بزار من بگم ادامشو...... امروزم با سهراب و شهبد و تمنا اونقدر خوش گذروندیم که هیچ کدوم از گوشیهامون خبری نگرفتیم.... زدم تو خال؟...درسته ؟....

فقط دوست داشتم زودتر مکالمم تموم شه و اون شیشه ی ادکلن رو که مدام بهم چشمک میزنه بزنم به ایینه....

ـ رستاک عمدی نبود.....

ـ میدونم... اصولا هیج کاری رو از عمد انجام نمیدی..... اصولا منو آدم حساب نمی کنی چه برسه به اینکه...

پریدم وسط حرفش.....

ـ میدونم نگرانم شدی...گفتم که متاسفم....

چند ثانیه ساکت شد....

چند ثانیه ساکت شد....

ـ تا کی میمونی؟

ـ معلوم نیست. شاید سه یا چهار روز...

ـ باشه...خوش باشین....

صداش زدم....

ـ بله؟...


romangram.com | @romangram_com