#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_294
انگار که فهمیده بودن من حالا....توی این نقطه ی دنبال یک تکیه گاه میگردم.....که اگه ....اگه پس زده شدم ...دستم رو بگیرن تا فرو نریزم....
سهراب و همسرش کمی از ماشین فاصله گرفتن و بالا خره مارو دیدن...
این برادره همون دختره فرشته نشان وبد دیگر..............!
شاهزاده ای شده بود که سوار بر اسب برای همسرش ملک فرمانروایی ره انداخته بود....!
و بعد از اون نگاه غوغا بود که نشست روی نگاه من....!
" تو نگاهم میکنی و عشق ازم میباره....
من یه دیوونم که دیوونگیشو دوس داره.........."
هیچ عکی العملی نشون نداد....
صورتش هیچ حالتی نداشت.....همونجور خیره بهم چشم دوخته بود...!
ترسیدم....با تمام وجود.....!
بغض راه گلومو بسته بود.....با چشمام باهاش حرف زدم....التماس فریاد کشید توی نگاهم .....
" غوغا....
منم یاسر......همون که حاضره تمام دنیارو جهنم کنه برای خودش تا نصیبه تو بشه بهشت...."
چشماش وحشی شد.....لرزید و دل من رو به رعشه انداخت.....
شیشه ای شد و بغض توی گلوم حاضر به یراق برای دریدن.....!
پدرش کنارش ایستاد و دستاش رو گرفت و منه حسود نگاهم قد خم کرد تا قشنگ حسرت بخورم که ای کاش دستاش سهمه الانه دستای من بود.......!
نگاهم بالا اومد و دیدم قطرات اشک از چشماش قصد سفر کردن و من لعنت فرستادم به حضورم......!
سر که تکون داد و چشم بستم تا از این نابود تر نشم و نابودتر شدنشو نبینم......!
اما امان از این دله بی عقل که خودسرانه تصمیم میگیره و به جای عقل فرمان باز کردنه چشمامو صادر میکنه.....!
قدمی که به عقب برداشت ، دلم فرمان خم شدنه زانوهام رو داد.....!
نه....................
تصوراتم غلط از اب در اومدن......
romangram.com | @romangram_com