#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_293

بابت عشقی که مهمونه دلم شد و شکرت بابت حفظ شدنش......!

جلوی ایینه ایستادم....

کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و صورت اصلاح شدم ، به خودم هم انرژی مثبیت مضاعفی میده......

امشب عروسیه سهرابه...و قرار بود بعد از این چند ماه با غوغا روبرو بشم...../!

دل توی دلم نبود....ز واکنشش ترسی نداشتم....

با عشقی که بهش داشتم مطمئن بودمدسته خالی برنخواهم گشت.....!

اما استرسم بابته خودش بود....

هیجان دوباره دیدنم ممکن بود اونو یاد خاطرات بد گذشته اش بندازه...!

چشمامو بستم...امشب باید دور هرچی فکر منفیه خط بکشم.......!

سوویچ ماشین رو میگیرمو از واحد میزنم بیرون ...

توی ماشین ،حلج بابا و حاج مامان همراهم هستن....

فاطمه و ته تغاریه حاج بابا هم با همسو و فرزندانشون توی ماشین پشت سرم در حرکتن....

یاسین نتونست بیاد و شاید چقدر خوب بود که یه امشب و از نگاه های کثیف و هرزه رفته ی زن برادرم در امان بودم.....!

جلوی تالار توقف کردم...

بعده سی و هفت سال زندگی مثل دخترای /افتاب و مهتاب ندیده تمام دستم خیس ازعرق شد......

ذکر الا به ذکر الله تطمئن القلوب ورده زبون دلم بود.....!

از ماشین که پیاده شدم تمام بدنم قفل شد...دیدمش....از صندلی پشت ماشین عروس پیاده شد....

سهراب و خانومش هم پیاده شدن....

توی اون لباس سراسر سفید و کت براق سپیر رنگش مثله فرشته ها شده بود......

طرح لبخند روی لبهاش بود.چشماش از همیشه چراغونی تر بود....یه چیزی توی دلم فرو ریخت....آوار شد....تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم ....تازه فهمیدم من چطور این چند ماه رو دووم اورده بودم...!!!!!!!!

حاج بابا و حاج ماماندیدن که همه ی وجودم چشم شده و خیره شدم به اون فرشته یاسمونی....

کنارم ایستادن.....


romangram.com | @romangram_com