#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_292
*******************
توی این مدت از دور حالشو جویا میشدم....
حاج مامان و حاج بابا با تمام وجودشون ، با تمام عشقشون کنارش بودن....
میدونستم که میتونه با خودش کنار بیاد....
بلند شه و با امید ادامه بده....!
سهراب هر روز برام ایمیل میفرستاد....توی میلهاش گاهی عکسهاشو هم میفرستاد....
میدیدم روز به روز شاداب تر میشه..
کنارش نبودم اما با تمام وجودم حواسم پیشش بود....!
دور بودم اما از هر نزدیکی بهش، نزدیک تر بودم.....!
من تا اخر عمر به این دختر محکوم بودم...
محکومیتی اختیاری......محکومیتی که از ته دل پذیرفته شده بود...!
حاضر بودم تا اخر عمرم، تا ته دنیا در کنارش باشم...و چه لذت بخشه اگر این محکومیت دوطرفه باشه.....!
سهراب گفته بود با حاج مامانو حاج بابا ارتباطه خوبی داره....با پدرش هم رابطه ی عاطفیه عمیقی پیدا کرده...!
آخ............
امشب چقدر ستاره بارونه....!
زمشتون باشه و اسمون اینقدر صاف و پر ستاره...؟؟؟!
خندم روی لبم میاد...امونه امشب چقدر شبیه زندگیه ماست....
زندگیه که توش پر از معجزه است...معجزه هایی که هر کردوم بیانگره یه نشونه ان.....!
خدایا شکرت....
ازم تونستم یه امتحانه سخته دیگه رو پیروز بیرون بیام...
شکرت که به سمته بنده ی فراموش کارت نظر کردی.....
خدایا شکرت بابته داشته هام....
romangram.com | @romangram_com