#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_291

امشب یکی از اون شبهای مهتابی و سرده که قراره تا خوده صبح یه بی قراره عاشق رو توی خودش حل کنه.....!

هنوز همون دسته ی بافته شده ی موهای دختری که هفت ماهه دیدنش بر من حروم شد ه رو دارم.....!

تنها چیزی که توی این مدت منو سرپا نگه داشته و کمی دلم رو تسکین داده....!

بعد از اون اتفاقات ،غوغا از دستم رفت...!به معنای واقعی از دستم رفت....!

اونقدر زجر کشیده بود که از همه ی عالم و ادم وحشت داشت...

اون روز که زجه هاشو شنیدم....ان روز که صورت خیس از اشکشو دیدم و مردانه نظاره گره التماسهاش به پدرش بودم ، قسم خوردم که تا وقتی اون لعنیته عوضی رو پیدا نکردم ، طرف این دختر نرم..!

تا درمونی برای درداش نداشته باشم سمتش نگاهم نکنم...!

خودشم نخواست منو ببینه.... نه تنها من...از همه ی ادمها وحشت داشت....

یه جور فوبیای قوی که در اثر شکنجه های شدید روحی بوجود اومده بود...!

روزی که قسم خوردم ، ارادمو به همراه یه دسته موی بافته شده اش برداشتمو از تهران زدم بیرون....

وجب به وجب این خاک رو غذبال کردم تا ازش ردی پیدا کنم....

سر از ترکیه دراوردم تا بتونم ردشو دنبال کنم...

دیگه هیچی برام مهم نبود...جتی جونم...

بی ترس از اونچه که ممکن بود برام اتفاق بیوفته خودمو با کمال میل فرستادم تودله جهنم...!و بعد از هشت ماه تونستم گیرش بیارم....

ونستم کاری کنم که روزی هزار بار ارزوی مرگشو داشته باشه...!

و حالا...

فردا قراره برگردم ایران...تهران....

به شهری که توش همه ی زندگیم داره به زندگی بر میگرده.....

هوایی رو فردا استشمام خواهم کرد همه ی عشقم ازش داره نفس میکشه...!

درونم گر گرفته اس...

حتی دیگه این بافت مو هم از التهابه درونم کم نمیکنه....

دیگه چیزی جز خودش منو اروم نمیکنه.....!


romangram.com | @romangram_com