#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_290
سه ماه بود که کم کم روانشناسام از دوره درمانیشون داشتن نتیجه میگرفتن.....
یادم نمیره که چه وضعی داشتم...عملا مرده بودم....
با چشمام صحنه هایی رو که دیده بودم که بعد از رخ دادنشون تا چند ماه فکرمیکردم هر ثانیه دارن جلوی روم تکرار میشن.....
از ترس چشمهامو نمی بستم که از وحشت غالب تهی نکنم......!
نه خواب داشتم و نه خوراک....
به ادمها فوبیا گرفته بودم...به هرکسی که نزدیکم میشد واکنشه شدیدی نشون میدادم.....
جیغ میکشیدم...
به معنای دقیق نابود شده بودم.....
اما با تلاشهای بابا و سهراب به زندگی برگشتم...
اونقدر از ترس توی بغله بابا جیغ میکشیدم که از هوش برم...
اونقدر به سرو سینه ی سهراب مشت میکوبیدم تا اروم بشم.....!
از زندگی و ادمهاش هراس داشتم اما بابا اونقدر دستامو محکم گرفت و توی اغوشش ارووم کرد که کم کم با خودم کنار اومدم.....
کم کم تونستم با واقعیت کنار اومدم...
که بفهمم تمام اتفاقات بدی که توی زندگی میوفته رو نمیشه از بین برد..............
اما میشه با بزرگ کردنه روح اونارو هضم کرد و توی یه قسمت از تاریک ترین قسمته ذهن پنهانشون کرد......
و حالا...
توی نقطه ای ایستادم که شاید بشه اون نقطه رو نقطه ی امن تعریف کرد....
نقطه ای که برای رسیدن به اون یکبار با تمام وجود مردم و از بین رفتم......!
***
"یاسر"
نفسم رو با تمام وجود بیرون فرستادم و برگه ی آخر این پرونده ی شوم رو در پایگاهش قرار دادم و پوشه رو بستم....!
کنار پنچره ایستادم...
romangram.com | @romangram_com