#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_286
و من موندم جنازه ی تکه تکه شده ی یه رفیق و......مرده ی متحرکی که به طرزه فجیعی شکنجه دیده....!
بعده یه عمر افتخار کردنم به شغلم , در این نقطه ترزو کردم که ای کاش شغله دیگه داشتم.....
ارزو کردم که به اینده پرت شم.....
درمونده شدم....اونقدر که مغزم هم توانه دستور دادن نداشت.....
چشمم به اون کیسه ی بزرگه مشکی رنگ بود و دستم قفله بدنه سرمازده ی دختری که میدونستم حالا حالاها به این دنیا بر نمیگرده....!
از روی درد نفس کشیدم....
وحشتناک ترین کار دنیا همین بود و من حالا فقط همین یه کار از دستم بر میود.....!
فصل آخر...........
غوغا.
پرده ی سفید اتاقم توی باد حسابی رقاصی میکرد.....
دونه های برف خودشونو توی این سیاهی شب بین زمین و اسمون معلق میکردن.....!
و من ...........
غوغای 27 ساله ای شدم که روبه روی ایینه ی اتاقش ایستاده و تازه به دنیای زنده ها قدم گذاشته ...
موهای پریشونم با پرده های توی اتاق مسابقه میدادن......
نگاهم کشیده شد روی تنم...........تنی که چند ماهه پیش پذیرای یک شلاقه بیرحمه چرمی بود.........!
حالا بعد از این همه مدت ، هیچ اثری از اون زخمها نیست....
انگار نه انگار که روزی یه همچین اتفاقی افتاده بود......!
ای کاش روحم هم مثله جسمم بود....
ای کاش میشد هیچ ردی از گذشته توی این روحه خسته و ذهنی ناارام نباشه....
توی این یکساله گذشته اتفاقاتی رخ داد که هیچ کدوم رو حتی برای ثانیه ای توی ذهن تصور نمیکردم.....
چیزهای زیادی رو از دست دادم و چیزهای ارزشمند تری رو بدست اوردم.....
پدرم و حضورش رو بدست اوردم....
romangram.com | @romangram_com