#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_285
لبخنده چندش اون جونور طعمه تلخی داشت برام.....!
_ گفتم که من ادم خوش قولی هستم....
بعد از چند ثانیه و خیره شدن به مانیتور و تاییدش به حرف اومد.....
_ عالیه.....
بادیگارداش راهم باز کردن و اون بلافاصله غوغا رو سمتم پرت کرد.....
تا خواستم پشت گوشم رو لمس کنم و ÷یام شروع عملیات رو بفرستم از پشت سر غافل گیر شدم و اونها با ردیاشون محله هندزفری و جی پی اس همراهم رو پیدا کردن .....
فکر اینکه اونها همچین وسیله ی پیشرفته ای داشته باشن رو اصلا نکرده بودم.....حسابی رودست خورده بودم.....
تا زمانیکه پیام شروع عملیات رو نمیدادم علیرضا و نیروها هیچ اقدامی نمیکردن....هیچ اقدامی...../!
_ سرگرد با تجربه بهتره کمی منصف باشی...من سر حرفم موندم اما تو داشتی کلک میزدی....
این جسم سردی که توی بغلم بود حتی نفس هم به زور میکشید......و من توی بدترین موقعیته عمرم بودم.....!
بیشتر به خودم فشارش دادم......تا از گرمای بدنم کمی فقط کمی روی این تنه یخ زده بشینه.....
عطایی اومد جلوم و نگاهی تحقیر امیز بهم انداخت.......و هم چنین نگاهی از سره درد به غوغا...!
_ دختره جسوری بود.....و صد البته تخس و لجباز......باید کمی ادب میشد اما فکر کنم توی تربیتش زیاده روی کردم.......!
و بعد قهقه اش بود که سر از اسمون در اورد....
از اینکه بلایی سرش اورده مطمئن شدم.....و خدا رو التماس کردم باشه اون چیزی که توی ذهنم چرخ میخوره و مثله خوره داره تموم رویاهام رو میجوه......!
با ارامش رفت سمته ماشینش و سوارش شد.....!
این پازی زیادی مبهم بود.....
حاله عجیبه غوغا....نبوده شهاب.....رزنگی بیش از حده عطایی.....!رو دست خوردنم........همه ی اینها اسف بار بود......!
_ راستی....
نگاهم کشیده شد به مرده لاقیدی که با کمال ارامش عینکه دودیشو به چشماش میزد.....
_نفوذت هم توی اون کیسه است....سعی کردم به تعداد مساوی تقسیمش کنم..../! وتنبیه این دخترکه جسوره توی آغوشت این بود که تکه تکه شدن نفوذیت رو با چشمه باز ببینه.....!
و ماشین از جاش کنده شد..... و من مات موندم به رفتنش....
romangram.com | @romangram_com