#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_287

پدری رو که 9 سال از خودم دریغ کرده بودم و برای یک غرور جوانیه بی ارزش اونو بی خودی و از روی بی انصافی متهم کردم.....!

برای از دست دادن مادر و برادرم اونومتهم کردم و دریغ از اینکه بفهمم اگه من مادرمو از دست دادم اون زنشو، عشق و زندگیشو از دست داده....

من اگر برادرمو از دست دادم اون یه تیکه از وجودشو از دست داده....وجودی که حاضر بود براش مثله تمام پدرهای دیگه از خودش مایه بزاره............

بچگی کردم که اونو مقصر سوزونده شدنه عزیزانم دونستم.....

همه ی بال بال زدنهاشو دیدم اما هیچ کدوم به چشمم نیومد....!

فقط چیزهای رو میدیدم و میشنیدم که میخواستم ببینم و بشنوم...!

من ندیدم دشمنای بابا به خاطره باج ندادنه بابا بهشون ، خونوادشو تهدید به مرگ کردن.........

من نشنیدم التماسهای پدرم رو که تا ثانیه ی اخر حاضر بود حتی از تمام مال و اموالش بگذره ولی عزیزاش سالم باشن و اون عوضیها فقط برای تفریح وداغ گذاشتن روی دله بابام مصرانه کارشونو انجام دادن....!

من ندیدم کمر پدرم شکست وقتی که صحنه ی سوزوندنه عزیزاشو دید.....

من ندیدم که اینطور بی رحمانه کمر به قتله دوست داشتنه بابام کردم......!

اما خدا دوباره اونو بهم هدیه داد....

خدا...............!

من تا یکساله پیش حتی از اسم بردنش توی ذهنم هم فراری بودم....!باز هم به جرمه بی اساس........!

توی دریای غفلت زیادی غرق شده بودم..............!

اما از یه جا....آروم آروم کشیده شدم بیرون....

از یه نقطه، نقطه ی شروعی دوباره رو علامت زدم.....!

با محبت های زن و مردی که اگر توی این یکسال کنارم نبودن مطمئنا امیدی بهم نبود................!

و اما اهرم اصلی این بیرون کشیدنم از مردابه غفلت، عشق بود....

عشقی که گر گرفت و تمام گذشته و اشتباهاتم رو سووزوند و از توش یه غوغای تازه رو متولد کرد.....!

عشقی که از دو فرهنگه متفاوت بیرون اومده بود اما چنان بین دو دل گره خورده بود که هیچ جوره باز شدنی نبود........!

اما اون اتفاق شوم........................................

چشمامو میبندم..


romangram.com | @romangram_com