#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_276

الان هیچ چیز و عیچ کس نمی تونست آرومم کنه جز.................

بالشت رو محکمتر توی بغلم گرفتم....

روی تختی نشستم که ماله من بود تا چند ماهه یش و من یشکشش کرده بودم به یه دختر....دختری که آروم آروم آتیش زد به دنیام....شد نفس های زندگیم.....دور بود اما به انی شد نزدیکتر از همه ی عالم بهم......

در اتاق باز شد و قامت مردترین مرد دنیا جلوم ظاهر شد.....

بی حرف کنارم روی تخت نشست....

دستش روی شونم نشست و منو کشید تا سر روی پاهاش بزارم....

بالشت به دست روی پاهاش سر گذاشتم...!

برای یک مرد سخت ترین چیز توی دنیا اینه که احساس کنه بدبخت ترین ادمه روی زمینه.....

احساس کنه هیچ راهی برای رفتن نداره...

به قوله معروف از اینجا رونده و از اونجا مونده شه....!

یک مرد موقعی مرگ رو نعمت میدونه که هیچ چیزی برای جنگیدن با سرنوشت توی دستش نباشه...!و همه جوره جلوش دسته خالی باشه...!

اشکام راهشونو پیدا کردن بالاخره...! درسته مردم...!درسته سرد بودم و خشن...!

اما اون ماله وقتی بود که دلداده ی یک جفت چشم بارونی نشده بودم...!

- حاج بابا...سریدم....!

همه ی حرفهای تلمبار شده توی قلبم رو توی این سه کلمه جا دادم و تحویل پیر بابام دادم...!

واون جوابی داد که باعث شد مرد باشمو گریه کنم مثله یک زن...!

هق هق کنم مثله یک درمونده...!

ـ مبارکت باشه پسرم...!

بالشت رو روی صورتم فشردم و گریه کردم...دستای پیرش نواز کرد شونه هامو....!

- گریه پسرم...گریه کن تا آروم شی...پری که من میشناسم برای چیزی که میخواد جلوی عالم قد علم میکنه...گریه کن تا بتونی خودتو پیدا کنی...تا بتونی بلند شیو به دلدادت رو حتی از دله جهنم بکشی بیرون....!

اون گفت و من اشک ریختم....

گفت و من آروم شدم...!


romangram.com | @romangram_com