#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_277

گفت و من آماده شدم.....!

***

" غوغا "

وحشیانه گیسوی بافته ام رو با چاقو برید.......

فقط حس میکردم...خیسی زمینی که روش چمبره زده بودم و از درد ؛ حاله خرابم رو بدتر میکرد.....

تنم از سرما لرز داشت......تون نکون دادن حتی پلک هامو نداشتم.....

بد زد.....وحشیانه زد....

مردانه زد...!

تنها صورتم در امان شلاق چرمش بود....!احساس میکردم تنم رو تیکه تیکه میکردن......

بند بند بدنم رو از هم باز کردن انگار....!

نوازش گونه به گونم دست کشید.....

ـ حفه این تن بود اما مجبور بودم....نگران نباش نمیزارم زیاد درد بکشی......

از درد چشمام رو محکمتر بستم و قطره های اشک راه باز کردن.....

ـ نه....نریز این مرواریدها رو......

همه ی توانم رو جمع کردم و به صورت نقاب پوشش که حالا بیشتر از حده مجاز بهم نزدیک شده بود؛ تفی انداختم.....

دسته آزادش رو محکم گذاشت روی بازوم.....جایی که شلاقش حسابی نوازشش کرده بود....!

از درده زیاد ضعف کردم....نفسک بند اومد....جیغ کشیدم.....!

ـ هنوز وحشی بازیتو داری ؟!!!!خودم رامت مکنم...ولی الان نه...زیادی هارم ...باید جون داشته باشی تا بتونی زیر دسته من طاقت بیاری......!

از کنارم بلند شدو و بی حرف راهشو کشید و رفت.....

به زور خودم رو به پهلو کردم....از درد ناله میزدم....تمام بدنم پر از خون بود....!چیزی از سفیدیه بدنم معلوم نبود.....!

همش خونی بود...همش...............!

حس کردم کسی نزدیکم شد.... با ترس سرم رو بالا بردم....مردی با دست و پای بسته در حالی که از پاش خون ؛ مثله قطره های اب چیکه میکرد روکنارم پرت کردن....مرد حتی یه اه هم از درد نگفت...!


romangram.com | @romangram_com