#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_275
چقدر راحت اشک میریزه...! چیزی که من توانشو ندارم.....!
صدای گوشی روی اعصابم بود....
با کرختی تماس رو برقرار کردم.....!
ـ امیدوارم از فیلم لذت برده باشی....
مغزم به آنی پردازش کرد ....با شدت از روی صندلی بلند شدم...با تمام وجودم داد کشیدم....شاید که شر این بغضه چنبره زده رو از گلوم کم کنم....!
ـ بی شرفه بی همه چیز.....فقط برو دعا کن که دستم بهت نرسه...مثله یه گرگ تیکه تیکه ات میکنم....آشغاله بی صفت...هر جایی رویاین کره ی خاکی باشی گیرت میارم...
ـ اوه...آروم تر سرگرد...ازت بعیده همچین حرکتی...این باره اولت نیست که به همچین چیزایی برخورد میکنی...!کمی خوددار باش....زیاد بهش سخت نگرفتم....!
نعره زدم...مهم نبود که سرهنگ کنارم ایستاده....مهم نبود با حرفام راز دلم رو رسوا میکنم....هیچ چیزی مهم نبود دیگه.....
ـ خغه شو لعنتی... خفه شو....اگر دستت بهش بخوره روزگارتو سیاه میکنم....هم این دنیاتو جهنم میکنم ..هم اون دنیاتو......
خنده ی سرخوشانه اش اتیشم میزنه.....
ـ پس درست حدس زدم....دل به تله دادی....الحق خوب جاییم گیر کرده...زیادی لونده و تو دل برویه.....خوابیدن باهاش باید لذت بخش بوده باشه سرگرد؟.....
و بعد از اون بوقه یه سره بود که گوشم رو پر کرد....
کمرم شکست...با تمام وجودم حس کردمش....گوشیم رو چنان به دیوار اتاق کوبوندم که هزار تیکه شد...نشستم روی زمین....دکمه های پیرهنم رو باز کردم....
ـ سید...آوم باش پسر...اروم باش....
نه...!
من مرد اروم بودن توی این شرایطه لعتنی نبودم....اونقدر بغضم سنگین بود که حتی بهم اجازه ی حرف زدنم نمیداد....
در زدن و علیرضا وارد شد...از اون حالت اسف بارم بیرون اومدم...
ـ سرهنگ...این بسته رو برای سرگ....
نذاشتم حرفش موم شه...دویدم سمتش و بسته رو از دستش قاپیدم...
بازش کردم....دنیام جلوی چشمام سیاه شد...
یه دسته ی از موهای بافته شدش توی جعبه بود.....
دیگه نمی تونستم خوددار باشم....بلند شدم و از اتاق زدم بیرون....دویدم سمته ماشینم...
romangram.com | @romangram_com