#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_236
ـ فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد.
با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد
اینها که من از جفای هجران دیدم
یک شبه به صد سال بیان نتوان کرد.
نگاهم پی نگاهش بود.....درد تازه متولد شده ی دلم رو از همین چشمها فهمیده بود.....
ـ بخشیده نشدم هنوز....
دستمو فشار داد و خندید...
ـ والله مع الصابرین....
همیشه میدونست کی و چطور بشه ارامبخش....
گاهی ساعتها حرف میزد تا ارامش رو کامل بهت تزریق کنه و گاهی مثله الان خسیس میشد و ذره ذره خیرات میکرد....!
کادو رو برداشت و بلند شد....
ـ شبت بخیر قلندرِ بیدار.....
نفسی عمیق کشیدم تا شاید این پیره کارکشته کوتاه بیاد و کم کنایه بارانم کنه....!
ـ شب شما هم بخیر....
رفت و من موندم با یک اینچ ارامشه خیراتی که باید تا صبح قسمت میشد تا بشه حریف بیقراریم.....!
اما من بلد بودم از کاه کوه بسازم.....
وضو گرفتم و نشستم سر سجاده...
چم شده رو خدا عالمه....اومده بودم تا بفهمم اون چیزی رو میدونم و نادونسته جلوه میدم......!
تسبیح رو برداشتم و شروع کردم به ذکر گفتن....صدا زدم تا به داد رسم باشه.....
امشب از نا ارومی بیداد بودم....فریاد بودم.....
چرا این طوری شد....؟
از این حس میترسم.....از این نهالی که شکوفه های نورسش دلبر شدن هراس دارم....
romangram.com | @romangram_com