#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_235
قدمهای رفته رو برگشتم و پشت سرش ایستادم....کتم رو دراوردم وروی شونه هاش انداختم....
باد موهاشو به بازی گرفته بود...
خم شدم کنار گوشش؛ شلاق زیبای موهاش صورتم رو نوازش کرد..
جمله ای که توی دلم نقش بسته بود رو بدون هراس به زبون اوردم...!
ـ فقط همین امشبو تنهات میزارم....
ازش دور شدم...به این تنهایی نیاز داشت....
برای خالی شدن....
برای دوباره جون گرفتن....
توی اتاقم جا گیر شدم....دکمه های پیراهنم رو باز کردم اما حسی برای بیرون کشیدنش از تنم رو نداشتم....!
ضربه ای به در خورد....
ـ یاسر....
ومن سرمست بودم امشب و با صدا زدن پیر بابا لبریز شدم از خوشی....پرواز کردم سمت در....
ـ بفرمایید حاج بابا....
خندید...دستشو دراز کرد و دستمو عصاش کردم.....اومد تو....
روی تخت نشست....
ـخوبی بابا؟
خوب؟...نه...یه چیزی توی وجودم راه پیدا کرده...یه حس شیرین...!
بدون اینکه جوابشو بدم بسته ی کادو پیچ شده ی روی میز رو برداشتم و مقابلش زانو زدم....
ـ قلبتونو نداره حاج بابا....
نگاهم کرد...عمیق....زیر نگاه های کارکشته اش دووم نمی اوردم.....
کادو رو روی پاش گذاشتم و بلند شدم اما دستاش مثل نگاهش کارکشته بودن و دستگیرم کردند....
کنارش نشستم....
romangram.com | @romangram_com