#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_229
دست دراز کرد و شال رو از روی شونم برداشت و اروم روی سرم انداخت.....
و من همچنان خیره سرانه توی صورت اروم ولی جدیش چشم دوختم....!
قدمی عقب رفت پارچ ها رو از توی دستم کشید بیرون..!
نگاه به پشت سرم کرد.....
با تغییر نگاهش و ثابت موندنش منم برگشتم سمت نگاهش .....
اما کسی رو توی راهرو ندیدم ...
تا خواستم برگردم ؛ صداش رو از نزدیکترین فاصله کنار گوشم شنیدم...
ـ تا من اینجام چرا زحمت انتقال تشکرتو واسطه بکشه؟....تو ...فقط...بدهکار منی....!
نفس توی سینم حبس شد....
این چی گفت؟..................
همونجا میخکوب شدم.....نفس کشیدن از یادم رفت.........!
نزدیکیه بیش از حدش که اولین بار هوشیارانه اتفاق افتاده بود و لحن صداش و بیانش.......
همه ی اینها دمار از روزگار مغزم در اورده بود.....
بدون اینکه بخوام ؛ذهنم مکالمه ی دم غروبم رو با زکیه سر اون جعبه ؛ به یاد اورد....
" سلیقش قدیما حرف نداشت......."
"سفارش دادن براتون بیارم....................."
پس کار خودش بوده.!.
خریدن این لباس با سلیقه ی اون بوده....!
یه نگاه از نو پا تا بالا به خودم کردم....واقعا خوش سلیقه اس.....!
امروز برای بار چندم سوپرایزم میکرد...یه روز پر از اتفاق های نادر....!
لبخنده روی لبهام رو دوست داشتم.....
این اقا پسر اگه میخواست هم میتونست یه اقای جنتلمن باشه.....
romangram.com | @romangram_com