#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_230

قدم برداشتم سمت اشپزخونه...به محض ورودم دختر خاله ی دماغ سوخته و مادرش همراه با مهلقا از جاهاشون بلند شدنو اونجا رو ترک کردن.....

بهم بر نخورد ؛ برعکس از کارشون خوشم اومد....فهمیدن همچین از همنشینی باهاشون لذت نمیبرم ؛شرشون رو کم کردن....!

ـ خوب خوشگل خانم بیا این شیرینی ها رو بچین تا شروع مراسم چیزی نمونده.....

فاطمه منو مخاطب قراره داده بود...

خوشگل خانوم گفتن فاطمه یعنی نهایت زیبا شدنم....!

با همون لبخندی که جا خوش کرده بود روی لبهام ؛ جعبه ی شیرینی رو گرفتم و با تمام سلیقه ای که از خودم سراغ داشتم چیدم......

****

" یاسر"

ساعت دو نصفه شب بود و مهمونی تموم شده بود و جز پسر و دخترای حاج بابا کسی نمونده بود...!

شب میلاد بود و برکاتش نصیب من شده بود....

گرمای یه نگاه سرد شده....

قد کشیدن یه نگاه خمیده شده و شاید ....

بخشیدن یه زبون ؛ بهترین عیدی های امساله این میلاد بود.....

نگاهم کشیده شد سمت زکیه که دستش رو گرفته بود و به سمت حاج بابا میبردش....

شالش افتاده بود روی شونش و اون از سر کلافگی توجهی بهش نمیکرد....

از همون سر شب دیده بودمش که با نگه داشتن شال روی سرش با خودش در گیر بود....!

انگار یک نفره دیگه شده ....یه نفر که شباهت عجیبی با جغجغه ی روزهای نه چندان قدیم داشت.........

امروز رو برام تازه کرد...

یه تازگی عجیب که برای اولین بار مزش یه دهنم شیرین اومد.....

غمه چشماش امروز هویداتر از همیشه شده بود....

موقع حرف زدن با برادرش این غم اشکار تر شد....

برای اولین بار حسرت خوردنش رو به چشم دیدم....مطلومانه حرف زدنش رو......


romangram.com | @romangram_com