#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_228

از بی ربط بودن حرفش جا خوردم.....

صد در صد موضوعی بود که من ازش بیخبر بودم....نگاهم سمتشون کشیده شد.....

زکیه اونقدر خندشو قرت داده بود که صورتش شبیه لبو شده بود.....

و فاظمه هم با یه لبخند کم مشغول کار شد....و دختر خاله شون هم عین پفیلا شده بود.....

هر لحظه احساس میکردم میخواد منفجر شه......

بعد از چزوندن اون دختر جوون و گستاخ سینی رو توی دستش گرفت و روبه روی من ایستاد..

ـ اون پارچ ها رو تا جلوی در سالن بیار لطفا....

اصلا خواهش کردن بلد بود این پسر...؟!!!!!!

جو به وجود اومده رو دوست نداشتم....

نگاه های سنگین روم زیاد بود......

احساس کردم اگه بمونم دق و دلیه این شازده ی زبون دراز رو سر من در میارن....

بی حرف سمت پارچ هایی که روی میز بود رفتم و دوتاشونو توی دستم گرفتم و پشت سر مردک اخمو از اشپزخونه زدم بیرون....!

جلوی در سینی رو دست علی ؛پسر فاطمه داد و برگشت سمتم...

پارچ ها رو سمتش گرفتم اما اون بی خیال دستاشو توی سینه قفل کرد و تکیه داد به درگاه در......!

نگاهش کردم...قصد حرف زدن نداشت...تابلو بود.....!

ـ میشه اینارو از دستم بگیرین...؟

ـ فکر نمیکردم اینقدر سبز بهت بیاد....!

یه چیزی ته ته قلبم گرم شد...یه جرقه ی کوچولو که گرماش قلبمو فرا گرفت.....

ـ آره...سبز جزو رنگاییه که بهم میاد...زکیه اینارو برام اورد.....یه تشکر بدهکارشم..!

تکیشو از درگاه برداشت و با یه قدم بزرگ جلوم ایستاد....

کمی سرمو بالا گرفتم ؛ همین کار باعث شد شال سر حریر که ازادانه روی موهام جا خوش کرده بود ؛ لسز بخوره و روی شونه هام بیوفته.....!

نگاهش از روی چشمام به موهام کشیده شد و در اخر روی شونم نشست.....


romangram.com | @romangram_com