#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_211

"غوغا"

از اول صبح که بیدار شدم سر و صدای زیادی رو از پایین میشنوم.....از روی پشت بوم دیدم که ادمهای زیادی در رفت و امد بودن.....میز و صندلی چراغونی کردن نشون میداد که جشنی در میونه اما جشن کی؟....

تا جاییکه من میدونستم اینا نامزد کرده ای نداشن یا دختر و پسر جوونی که بخوان باهم ازدواج کنن.....

شونه ای بالا انداختم...

به من چه؟....

نزدیکای ظهر حاج مامان و سرگد اخمو و بی انصاف اومدن بالا.....

و من مثل تمام این چند روز بهترین تیپی رو که مخصوص غوغا بود زده بودم.....

یه تاپ دوبنده ی زرشکی با یه شلوارک کوتاه مشکی براق...!

سرگرد اخمو تا وارد شد و منو دید سرشو پایین انداخت و دستاشو مشت کرد....

از یه چیز این اعجوبه خوشم میومد؛ علی رغم همه ی ادعاهایی که داشت ولی هیچ وقت از خط قرمزاش عبور نمیکرد.....

حاج مامان مثل تمام این مدت اومد کنارم و سینی رو جلوم روی میز گذاشت....

بی مقدمه پرسیدم

ـ امشب اینجا عروسیه؟

حاج مامان متعجب نگام کرد...

ـ عروسی؟...

ـ اره...اخه دیدم دارین ریسه میکشیدین..گفتم لابد عروسیه....

اقا سرگرده اخمو راهشو سمته آشپزخونه کج کرد و همزمان جواب منو داد...

ـ نخیر عروسی نیست....مولودیه....

علامت تعجب بزرگی که بالای سرم ظاهر شد رو فکر کنم حاج مامان دید....

ـ فردا ولادت حضرت علیه و روزه پدره...حاجی هر سال شب میلاد ر جشن میگیره...

من هنوز گیر جمله ی اولش بودم......روز پدر؟...... پدر؟.....

حاج مامان ادامه داد...


romangram.com | @romangram_com