#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_210

گوشی رو قطع کردم ...اونقدر خسته و اشفته بودم که ترجیح دادم چند روزی رو بزنم به بی خیالی تا خودمو جمع و جور کنم....تا دستم بیاد با چه وسعتی گند زدم....!

تا دستم بیاد برای ماست مالیش چقدر راه جلوی روم دارم.....!

وقتش بود کمی از خصلت صبوری که توی وجود همه ی انسانهاست کمک بگیرم.....

چهار روز گذشت و همه ی ادمهای این خونه قصد نداشتن روزه ی سکوتشون رو افطار کنن.....

پس فردا میلاد امام علی بود و مثل هر سال حاج بابا مجلس مولودی میگرفت....

مثل همه ی این چند روز حاج مامان بی حرف سینیه غذا رو میبرد براش و بی حرف بر میگشت.....

مثل همه ی این چند روز این دختر پاشو از واحد بیرون نذاشت و با هیچ کدوممون اللخصوص با من حرف نزد....!

و باز هم مثل همه ی این چند روز تیپ هایی که میزد حسابی روی مخ من رژه میرفت.....!

****

فاطمه لیست مهمونهایی که هر ساله دعوت میشدن ؛ دستش بود و چند نفری رو تازه واردش کرد.....

به علت شرایط موجود در خونه تنها اومده بود و اجازه نداده بود زکیه و یاسین هم بیان...

خوب بود که برش داشت و حرفش خریدار...!

کنار حاج مامان نشسته بود و حاج بابا هم مشغول حرف زدن با گوشی ؛ با کسایی که قراره مسئولیت کارهای جشن رو به عهده بگیرن....

حاج بابا اهل قهر کردن نبود..... تمام این جند روز سرسنگین بود و نگاهش رو تا جایی که میتونست ازم دریغ میکرد ولی در صورت لزوم باهام همکلام میشد....

ـ یاسر فردا صبح چراغها و میزو صندلی ها رو مجید و رضا میارن...ظهر هم میوه ها رو از میدون ؛ موس الرضا میگیره...فردا صبح با حاج علی شوکت به دار الایتام میریم و احتمالا طرفای غروب برمیگردیم.خیالم راحته که اینجایی...هر کم و کسری هم بود به مجید سپردم وردستت باشه تا رفع و رجوعش کنه...حاج سالاری هم قراره ساعت اومدنش رو با خودت هماهنگ کنه...

نگاهش کردم...نه...! هنوز این مرد دوست داشتنی نگاهم رو بی پاسخ میزاره...!

ـ چشم حاج بابا....

موسی الرضا آخر شب دنبال فاطمه اومد و یه سری کارها رو باهام هماهنگ کرد....

نمی دونم اما حس های غریبی دارم....

یکی چند متر بالاتر از سرم تک و تنها توی خودش پیله زده.....

که این تنها شدن الانش مسوبش در رفتن کش زبون من بوده....!

**


romangram.com | @romangram_com