#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_212

ـ غوغا جان دخترم اگه دوست داری بعد از ناهار بیا پایین.... خانم ها امشب توی خونه و اقایون توی حیاط هستن.... حنانه دلش برات یه ذره شده....

حالم اصلا خوب نیود...اصلا...

هه....فردا روز پدر بود؟.....

فردا روزی بود که به پدرا تبریک میگفتن؟...

به من چه؟....به من چع ربطی داره؟....

مگه پدری دارم که بخوام روزشوتبریک بگم؟......

ـ غوغا....

از فکر در اومدم....

ـ میای پایین دخترم؟....

ـ نه...

ـ چرا دخترم؟...چند روزه که خودتو توی این واد زندونی کردی ...چرا از ما دوری میکنی ؟...هنوز....

اگه میزاشتم ادامه بده حتما تهش به منو اون سرگرد ختم میشد.....

ـ من تا حالا تو این جور مراسما نبودم و ....

یه نفس عمیق کشیدم....

ـ دوستم ندارم که باشم....

بی انصافی بود اما بای تلافی بد نبود....

ـ مطمئنا برای آبروی شما هم بهتره که همچین ادمی توی مراسمتون حضور نداشته باشه....

صدای عصبانیه سرگرد اخمو مهلت جواب دادن حاج مامان رو گرفت ...

ـ حاج مامان میشه مارو تنها بزارین؟....

حاج مامان نگاهی نگران به شازده ی اخموش انداخت و بی حرف از کنارم بلند شد.....

ـ بهت نمیاد آدم دل سوزوندن باشی؟

ـ چیزی که عوض داره گله هم نداره جناب....


romangram.com | @romangram_com