#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_204
ـ چکارکنم فاطمه.../ قبول اشتباه کردم اما خدای بالا سرم شاهده که.....
فاطمه ی ادب شده زیر دست پیر بابا میان حرفم پرید....
ـ یاسر...نمی دونم چی گفتی..اما ار خودت به این رسیدم که بدجور زدی تو جاده خاکی..از اونی که توی این ده روز شناختم که صبوره... که شاید نخوره به منو امثال من اما دلش مثل ایینه صافه و سبزیه وجودش تو سرخیه زبونش گم نشده....از دختری که همه جوره خودشو ازاد کرده اما هنوز حیا و شرم توی چشماش دیده میشه...حالا اون نیست...این جا که باید باشه ؛ نیست.... شوخی زیاد کردیم و حرفهایی زدیم که حتی اصلا ب مذاقش خوش نمی اومد اما تنها نذاشتمون....چی گفتی که نیست....که این جور به هم ریختی خدا داند...فقط نه به حاطر دل لرزونیه حاج بابا و حاج مامان به خاطر اونی که توی واحد بالا خرد شده یه ذره از منییتت کم کن ...کوچیک شو....!
حرفاش حق بود...قبول داشتم...اما چه حیف...
زما بی وجود ؛ دکمه ی بازگشت نداشت ..................
خسته تنم رو کشوندم روی تخت اتاق تا بلکه توی این سکوت وحشتناک که مثل ساتور بی رحم تمام لحظه هامو نشونه گرفته برای سلاخی ؛ فکر یکنم....!
هنوزم سکوت روی زبان حاج بابا جاری بود و نگاه حاج مامان حبس شده بود مثل عدد پشت اعشار .....فاطمه نبود.....!
نگاهم کشیده شد به حاج مامان که با سینی به دست رفت سمت راه پله ها......
چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که دست درازتر از پاهای رفتنش برگشت....
توی بهت ؛ چشماش مثل شیشه های رنگی زلال و درخشان شده بود....!
کنار حاج بابا جا گرفت و سکوت بی رحم رو شکست.....
ـ یاسر مادر بد دل شکستی ...این دختری که بالا دیدم غوغای یازده روز پیش نیست.....چشماش پر شده بود از بی اعتمادی و دل گیر بودن....یه شبه غریبه شدن اون دختر یعنی دل سوزوندنش تا به عرش...خدا رحم کنه....!
بی حرف بلند شدم راه واحد رو در پیش گرفتم.....
از صداهایی که توی اتاق می اومد فهمیدم اونجاست...
بی حرف نشستم روی مبل.....سرمو تکیه دادم و چشمام رو بستم.....
چقدر خوب میشد پرتاب میشدم به اینده...به اینده ی نزدیکه حال.....
صدای خوردن چاقو به بشقاب باعث و بانیه باز شدن چشمام شد......
امکان نداشت....
خدایا من چیکار کردم.......! این دختر......
بی توجه به حضور من لقمه گرفت و خورد...چهره اش زیبا تر از زبیا شده بود اما بی حسه بی حس.....!
بی تفاوتی رو میشد مثل تابلوی نقاشی زده شده به دیوار سفید؛ از صورتش تشخیص داد.....!
خدایا عاقبت بخیری همه ی ما دست توست.....!
romangram.com | @romangram_com