#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_203
و حا ج بابا بود و ذکر استغفارش....!
دستم رو مشت کردم...
بی ابرویی امشب رو هیج وقت یادم نمیره.....هیج وقت....!
ـ شب اولی که حاج باباحرمت مهمون رو یاداوری کرد گردن کج کردم و اطاعت امر شدم...هر روز که میگذشت تحمل این امره حاج بابا برام سخت تر میشد چون نمی تونستم ببینم و تمل کنم و تعجبم از ارامش حاج بابا و حاج مامان بود...! این روزا؛ روزای سخت و عذاب اوریه.... تلاش برای کسایی که قصد جون اون دختر رو دارن بی ثمر میشه...هر راهکارمون مثال تیری تو تاریکیه.... خستگی و درموندگی اوار شدن روی سرم و من راه به جایی ندارم...هر کسی تا یه جایی توان داره...تا یه جایی رو میکشه...و من درست زمانی خالی شدم که خوردم به پست دختر مهمون شده ی این خونه....! از زور خستگی و کلافگی و ناراحتی کلماتی رو به زبون اوردم که بوی ناحق میداد... چشم ادبم رو بستم و دهن باز کردم تا خالی شم....
سکوت کردم.....
چشمام مثل لنز دوربین فوکوس شده بود روی دانه های فیرزوه ای....
خیلی وقت بود که دانه ها رو هم نمیریختن.... ریزش دانه ها و ذکر گفتن های حاج بابا قطع شده بود... و من چشم بستم که بر رقمه دل لرزونی کرده بودم.....
حاج بابا بعد از چند دقیقه روزه ی سکوت گرفتن دست به زانو گرفت و بلند شد...
ـ لعنت بر دل سیاه شیطون.....
وای بر دل من که همرنگ دل شیطون شده و اتیش ریخت به جون حاج بابا....
ـ حاج بابا...
جلوش ایستادم...من با همه ی اهن و تولوپم جلوی گنده ترین و با فدرت ترین ادمها در میام و ادعاشم دارم اما حاج بابا ؛ این پیر بابا با تمام انسان های توی این دایره ی خاکی فرق داشت.....
نگاه گرفته بود و من این گرفتگی رو چماق کردم برای زدن توی سرم.....
ـ حاج بابا این جوری به حال خودم نزارم....
سرش بالا اومد و نگاهش که مهربونتر از مادرانه های حاج مامان بود و غمگین تر از لحن فاطمه رو بی پرده حواله ی نگاهم کرد....
دستش رو روی شونم گذاشت....
ـ سید ابی که ریخت رو نمیشه جمش کرد....دلی که شکست بند زدنش رویاست....زدی اون حرفی رو که نباید میزدی و شکستی دلی رو که به حرمت ما این یازده روز رو دور خودش و عقایدش خط کشیده بود...! سید راحت و بی قید بودن با بی حیا و بی شرم بودن فرق داره...لخت بودن با هرزه بودن فرق داره...اون دختری که من دیدم و مهمون خونم بود با همه ی تناقض هاش با من و خانوادم زندگی کرد...! با همه برهنگی سرو بدنش تو نگاهش هرزگی و بی حیایی نبود.... نه من و نه هیچ کدوم از ادمهایی که توی این خونه بودن بی شرمی و بی احترامی ازش ندیدن...اتش پاکتر از خیلی هایی بود که سانت به سانت بدنشون رو پوشوندن...حیا میبارید از چشمهایی که پر بود از معصمیت...نمی دونم که با کدوم رو سر بلند کنم؟...نمیدونم.....
رفت و من ماندم و یه شب به سیاهی دلم.....
حاج مامان اشک ریخت و اشکاش جای دانه های فیروزه رنگ تسبیح حاج بابا ذکر گویان شدن...!
کنار فاطمه نشستم...حاج مامان رفت تا مرهم درد دل مردی بشه که منه پاره ی تن سبب درد دار شدنش بودم.....
romangram.com | @romangram_com