#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_202
راه کج کردم و رفتم سمت اتاقم....
البته بعد از سلام کردن یاسین و زهرمار شدن سلام دادنش توسط زنش.....! روی تخت نشستم و فکر کردم با این بلایی که خودم سر خودم نازل کردم چه کنم.....!
بالاخره فرزندان حاج بابا تصمیم گرفتن برن خونه هاشون و از وجود خوش زبونیه حنانه خانوم دم رفتن همه فهمیدن چه طوفانی توی خونه راه افتاده....
از اتاق خارج شدم...
حاج مامان و حاج بابا و فاطمه نشسته بودن....
فاطمه نرفته بود....! و این نرفتن در طول ازدواجش یک بار بیشتر اتفاق نیوفتاده بود....!
و دومین بارش هم باز برای من بود...!
نشستم روبروشون....
فاطمه شروع کرد به حرف زدن و این برای من زنگ خطر که نه آژیر وضعیت قرمز بود....!
ـ نه من و نه هیچ کدوم از خانواده نمی دونیم موضوع از چه قراره؟...اونقدرها هم چم و خم روزگار رو کشیدیم که بدونیم حرف بچه های 6 و 12 ساله که از ترس لب باز کرده چقدر صحت داره.....
نگاهم هنوز میخ اون دانه های فیروزه رنگی بود که مزین به یا فتاح حاج بابا میشد....
یا فتاح...!
صاحب این نام امشب باید ابرویم رو جلوی بنده ی مریدش حفظ میکرد....
یا فتاح...!
و فاطمه؛ این دختر صبور زن شده ی دیروز که حالا با به حرف اومدنش و موندگار شدنش توی خونه ی پدریش اعلام کرده بود کاسه ی صبرش پر شده...!
ـ یاسر اونی که امشب موقع رفتن هممون مسئولیت بچه هارو به عهده گرفت موقع تحویل دادنشون خبری ازش نبود...خبری نبود در حالیکه حنانه از جیغ زدنش گفت و داوود از سر خونیش....ده روز مدت کمیه برای شناخت یه نفره.... اما زمانی که این ده روز تبدیل شه به ساعت های زندگی کردن در کنار هم و ثانیه به ثانیه همگام شدن حکم یه عمر زندگی کردن رو پیدا میکنه....حداقل منو حاج مامان و حاج بابا به اندازه ی یه عمر این دختر که حضورش موقع رفتنمون حس شد و الان غیبتش تو چشمه؛ شناختیم....
و دانه های فیروزه رنگی که خیلی وقته سرعت فرودشون کم شده و این یعنی ذکر استغفرالله ربی اتوب الیک حاج بابا شروع شده....
خدای توبه کننندگان امشب منو خواهد دید....؟
فاطمه ی روزه سکوت گرفت در حالیکه نگاهش فریاد زنان بالای سرم ایستاده بود...!
حاج مامان نگاهش شده بود قد یه بچه ی که هم قد نگاه من نمیشد...!
romangram.com | @romangram_com